تبليغاتX
علی من
علی من

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید 
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید 

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای صیاد 
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید 

آشیان من بیچاره اگر سوخت٬ چه باک 
فکر ویران شدن خانهء صیاد کنید


نوشته شده در Sun 29 Jan 2012ساعت 2:2 توسط بتی| |

از برای غم من سينه دنيا تنگ است 
بهر اين موج خروشان دل دريا تنگ است 
تا ز پيمانه ی چشمان تو سر مست شدم 
ديگر اندر نظرم ديدۀ مينا تنگ است 
بسکه دل در سر گيسوی تو آويخته است 
از برای دل آشفته ما جا تنگ است 
گفته بودی که به ديدار من آيی ز وفا 
فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است 
سر بدامان تو زين پس نهم و ناله کنم 
بهر ناليدن من دامن صحرا تنگ است 
مگر امروز به بالين من آيی که دگر 
عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است 
خندۀ غنچه فرو مرد ز بيداد خزان 
چه توان کرد که چشم و دل دنيا تنگ است

نوشته شده در Sun 29 Jan 2012ساعت 1:56 توسط بتی| |

                                            


  بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم 
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم 
شدم آن عاشق دیوانه که بودم 
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید 
باغ صد خاطره خندید 
عطر صد خاطره پیچید 
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم 
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم 
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم 
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت 
من همه محو تماشای نگاهت 
آسمان صاف و شب آرام 
بخت خندان و زمان رام 
خوشه ماه فرو ریخته در آب 
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب 
شب و صحرا و گل و سنگ 
همه دل داده به آواز شباهنگ 
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن 
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است 
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است 
باش فردا که دلت با دگران است 
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن 
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم 
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد 
چون کبوتر لب بام تو نشستم 
تو به سنگ زدی من رمیدم نه گسستم 
بازگفتم که نتو صیادی و من آهوی دشتم 
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم 
حذر از عشق ندانم 
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم 
اشکی از شاخه فرو ریخت 
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت 
اشک در چشم تو لرزید 
ماه بر عشق تو خندید 
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم 
پای دردامناندوه کشیدم 
نگسستم نرمیدم 
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم 
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم 
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم 
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
نوشته شده در Sat 24 Dec 2011ساعت 19:58 توسط بتی| |

هر انسان لبخندی از خداست

و تو زیباترین لبخند خدایی

تولدت مبارک عزیزم

نوشته شده در Mon 17 Oct 2011ساعت 17:49 توسط بتی| |

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من 

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟
                                                                                                                                         

نوشته شده در Wed 29 Jun 2011ساعت 21:40 توسط بتی| |

مي دانم سهم تو از زن بودن تنها همين نام مقدس مادر است كه عاشقانه آنرا آويز وجودت ميكني ...

و از مادر بودن هم سهمت همان آغوش بي منتي ست كه گرماي وجودت را در آن به من ميبخشي و برايم ذره ذره آب مي شوي ومي سوزي تا پيش چشمانت پا بگيرم و رسم زندگي بياموزم... و خوب مي دانم كه مادر بودن براي تو يك عشق است و نه يك حق...

كه اگر تمام هستي ات را هم به پايم بريزي و عاشقانه وفداكارانه روحت را به جانم پيوند بزني بازهم هيچ حقي براي تو به گردن من مكتوب نخواهد شد و از روزي كه هفت ساله مي شوم براي هميشه حضانت مرا از دست خواهي داد... درست بعد از آنكه قدم به قدم راه رفتن را و واژه به واژه سخن گفتن را و رنگ به رنگ ديدن را به من آموختي و با شيره جانت نهال وجودم را به بار نشاندي ، مرا تقديم خواهي كرد به دنيايي كه مرد سالاري ، تمام حق و حقوق زنانه را از من و تو ربوده است .... كه حتي اگر پدري هم در كار نباشد مردهايي به نام پدربزرگ و عمو هستند كه باز اولويت دارند نسبت به تو براي حضانت من .... كه در قاموس اين مردمان ، تو همانند همان كنده درختي هستي كه تمام بارش را يك شبه مي ربايند و تو صبور و بي ادعا تا هميشه مي ماني بي آنكه حتي توان آن را داشته باشي كه نامت را بر روي نامم بگذاري...



هزار بار بوسه مي زنم بر ريشه هاي پنجه در خاكت كه سرزمين وجودم مغرور از حضور توست... حتي اگر هيچ حق مكتوبي بر گردن من نداشته باشي ... حتي اگر نتواني صاحب خودت هم باشي ...تو نماد يك سرو آزاده اي ، حتي اگر نتواني نه براي من و نه براي خودت امضاء كني رضايت نامه هيچ بيمارستاني را تا تن به تيغ جراحي بسپاريم... ترا دوست دارم حتي اگر سهم تو از زن بودن نه اذن ازدواج باشد و نه حق طلاق... ترا دوست دارم حتي اگر سهم تو از زن بودن هوو باشد و صيغه و سنگسار... ترا دوست دارم حتي اگر بدون اجازه ، نه حق سفر داشته باشي و نه حق اشتغال ... ترا دوست دارم حتي اگر سمهت از زندگي از نفس و از حيات ، نصف يك مرد باشد واعتبار شهادتت هم مثل ديه ات نيمه و ناقص...



ترا دوست دارم حتي اين روزها كه راحت حرمتت را مي شكنند ، نگاه نا محرماني كه آمده اند تا به نام نهي از منكر ، چشمشان را خيره كنند به پوششت تا آسايش نداشته ات را باز مختل كنند به جرم رنگ ها... و به جرم زيبايي هايت و عرصه را تنگ تر كنند بر رو ح لطيفت...



امروز تمام وجودم پر است از حسي بنام زنانگي ... درست شبيه تو... دوباره روز مادر بهانه اي ست تا نمكش بسوزاند تمام زخم هاي زنانه ام را... دوباره با كوله باري از ترديد و كوهي از بي پشتوانگي قدم برميدارم در ميان كوچه پس كوچه هاي شهري كه فرياد ناهنجاري هايش روزي هزار بار گوشم را كر ميكند و وجود خسته ام زير فشار قضاوت ها ، تهمت ها و نظارت هايش له مي شود و غرورم كه با نعره بوق ماشين ها و تير نگاه هاي هرزه زخمي مي شود ...

دوباره شهر پرست از زناني كه به خاطر عشق مادري ، تن داده اند به سياهي ، تنهايي ، ترس و ... مادراني كه نداي آرزوهايشان در خون مي غلتد و ترانه زندگيشان يك شبه مي سوزد ... مادراني درست شبيه تو ... تمام خستگي هايم را به دوش ميكشم تا دلشكسته تر از هميشه از ميان دود و دروغ و سياهي اين خيابان ها به تو پناه بياورم و من هم مثل تمام زنان اين سرزمين تن بدهم به اين دروغ بزرگ كه ( مبارك ) است ... مادر عزيزم مرا ببخش كه بايد بگويم روزت مبارك !!! 

نوشته شده در Wed 25 May 2011ساعت 20:11 توسط بتی| |

تو مپندار که از یاد تو را خواهم برد                 من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد.

نوشته شده در Sat 14 May 2011ساعت 19:13 توسط بتی| |

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....
.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

نوشته شده در Sat 14 May 2011ساعت 3:24 توسط بتی| |

خداحافظ همين حالا ،همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ ،كمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده ا ست

نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اينكه نبنديم دل به روياها

خداحافظ تا بدونيم بي تو با تو ، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ همين حالا......

نوشته شده در Fri 12 Nov 2010ساعت 16:21 توسط بتی| |


تو را من چشم در راهم شباهنگام


که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی


وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم


تو را من چشم در راهم


شباهنگام در آن دم که بر جا درّه چون مرده ماران خفتگان اند


در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروکوهی دام


گَرَم یادآوری یا نه , من از یادت نمی کاهم


تو را من چشم در راهم

نوشته شده در Sun 17 Oct 2010ساعت 0:13 توسط بتی| |

نوشته شده در Sat 16 Oct 2010ساعت 23:46 توسط بتی| |


                 از غمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم

                  آتش قلب خود را با چه خاموش کنم

                 مطمئن باش که مهرت نرود از دل من

                  مگر آن روز که در خاک شود منزل من . . .

 

         

                              

نوشته شده در Mon 13 Sep 2010ساعت 17:10 توسط بتی| |

                                            

                                                    امشب تمام خويش را از آرزو تر ميکنم



                                                گلدان سبزياد را با تو معطر مي کنم       
         

                           يک عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من


                              به احترام رجعتت من نازکمتر ميکنم       


                         صحن حريم قلب را بر روي شوقم باز کن


                       من هم ضريح عشق را غرق کبوتر ميکنم

                       شعريست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

                             يک روز من اين شعر را تا آخر از بر ميکنم

                        گر چه شکستي عهد را مثل غرور ترد من

                       اما چنان ديوانه ام که با غمت سر ميکنم...
  

نوشته شده در Wed 16 Jun 2010ساعت 17:27 توسط بتی| |

                  

صبحم با عطر گلهای کنار تخت.. نفسهای شیرنت و بوسه ای که بر پیشانیم مینشاندی شروع میشد


تو چون کودکی معصوم به من خیره میشدی و بی حرفی ..منتظر میماندی تا چشم بگشاایم..


ومن تا بوسه ای دیگر از تو بربایم...خود را به خواب میزدم


و تو دوباره...پیشانیم را تر میکردی


و من نازکنان پلک میگشودم..به شوق دیدنت


...


ولی مدتهاست که کسی به اتاق سردم سر نمیزند...گلهایت خشکیده اند و چیزی از گرمای نفسهایت نمانده


دیگر بووسه ای نمیسوزاندم..

                          پلکهایم هر صبح به امید دیدنت باز میشوند و تو نیستی..




اخرین گلت نیز..بهانه ات را میگیرد...


برای دیدن پژمردنش هم که شده..


بازگرد
                   
نوشته شده در Mon 7 Jun 2010ساعت 15:53 توسط بتی| |

                                           

جدا از تو نمي خواهم ببينم روي دنيا را بيا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را
به عطر گل خدا را بين که در گلزار مي پيچد ز نيلوفر که عاشقتر که بر ديوار مي پيچد
بيا با چشم دل بينيم و شوق موج دريا را کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدف ها را
بيا اي همنفس در هم بريزيم اين نفسها را بيا با عشق خود آتش زنيم اين کهکشانها را
صداي عشق تنها در دل هشيار مي پيچد بيا ميخانه آنجا هم صداي يار مي پيچد ...

 

نوشته شده در Fri 16 Oct 2009ساعت 17:50 توسط بتی| |

                                          امشب همه چیز رو به راه است 
                                  همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

                                       دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "


                                                    تو نگرانم نشو !

 


                                            همه چیز را یاد گرفته ام !
                           راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !


                                        یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !


                                یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

                                                    تو نگرانم نشو !!
                                               همه چيز را یاد گرفته ام !
                               یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
                                      یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
                                      یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
                                          و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
                                               تو نگرانم نشو !
                                                          همه چيز را یاد گرفته ام !
                                                   یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
                                       یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
                                             یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

                                          یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
                                     و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
                                          اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
                                                  که چگونه.....!

 

                                             برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
                                            و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
                                                            تو نگرانم نشو !!
                                              "فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

                                                             

نوشته شده در Fri 16 Oct 2009ساعت 17:28 توسط بتی| |

 

 

امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم

غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم

قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی

بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم

گر چه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان

دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم

زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشي

بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم

پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مرگم

گرم رویای شبابم کن و بگذار بمیرم

خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث

کور چون چشم حبابم کن و بگذار بمیرم

تا به کی حلقه شوم سر به در خانه بکوبم

از در خویش جوابم کن و بگذار بمیرم

اشک گرمم که به نوک مژه شمع بلرزم

شعله شو يكسره آبم كن و بگذار بميرم ...

نوشته شده در Mon 13 Apr 2009ساعت 19:16 توسط بتی| |

بيا دردت به جونم

                      

                               

 

بيا دردت به جونم

 ميخوام برات بخونم
بيا عزيز مادر
بيا چراغ خونه م...

بيا بمون تو پيشم
برات پروانه ميشم
يه عمر دورت ميگردم
بي تو ديوونه ميشم..

بيا اميد فردام
بي تو تاريكه دنيام
بي تو نوري نمونده
ديگه تو دو تا چشمام..


بي تو باغ بي برگم
بي تو دنياي دردم
حالا كه نيستي پيشم
من عاشق مرگم...

بيا برگرد ماماني
آخه همه دنيامي
بي تو هيچي نميخوام
ازين دنياي فاني...

خزون شده بهارم
سياهه روزگارم

ميگن صلاح كاره
ميگن كار روزگاره

هنوز تو جونمي تو
هنوز تو خونمي تو 
هنوز وجودمي تو...


عزيز دل مادر
به كي تورو بسپارم....؟

نوشته شده در Sat 4 Apr 2009ساعت 2:13 توسط بتی| |

                           !

یادِ قلبت باشد،یک نفر هست که این جا.....

بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها.....به تو می اندیشد

و کمی...........دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم،ای خوب!

یادِ قلبت باشد........یک نفر هست که چشمش............به رهت دوخته بر در مانده

وشب و روز دعایش این است.........زیرِ این سقف بلند.........

هر کجایی هستی،به سلامت باشی

و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشد....

مهربانم، ای خوب!

یادِ قلبت باشد.....یک نفر هست که دنیایش را.....همه ي هستی و رویایش را ،

به شکوفایی احساس تو،پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو،

به خدا بسپارد.........

مهربانم،ای خوب!

یک نفر هست که با تو.......تک و تنها با تو......پرِ اندیشه و شعر است وشعور!......پرِ احساس و خیال است و سرور!   

مهربانم،این بار،

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که با تو...... به خداوندِ جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح،

گونه ي سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد.....

ودعا می کند این بار که توبا دلی سبز و پر از آرامش ،

راهیِ خانه خورشید شوی

وپر از عاطفه و عشق و امید

به شبِ معجزه و آبیِ فردا برسی..............

نوشته شده در Fri 20 Feb 2009ساعت 17:25 توسط بتی| |

                                                       

                              اگر هم اکنون ، فرشته ای  

                                                  ندایم دهد که :  

                             خدایت ، یک سهم آرزو، عطایت کرده است   

                                             ساعتی از دیدار ِ تو را  

                                                 بی درنگ   

                                            ساعتی از دیدار ِ تو را  

                             خواهم خواست و دیگر ، هیـچ ...  

                                       دلتنگت هستم ، بی شُمار   

                                         ای ماندنی ترین ماندگار   

 

نوشته شده در Sat 17 Jan 2009ساعت 5:16 توسط بتی| |

من ... 

تنها ترین فریاد در اوج صدایم...من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام....من می خوام زنده بمانم تا با تو باشم.... . 

تا با تو  بخوانم چرا که بی تو میمیرم.......

 تمام شعرهای من فریاد قلب من است و تمام آنها از آن توست....

 من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس مرا دریاب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش.....کسی چه میداند فردا چه خواهد  

 شد؟...شاید تقدیر دستان پر صلابتش را بسویم دراز کند شاید هم نه..........

 ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم....

 تا شقایق هست زندگی باید کرد...

 نیستی سهراب که بینی شقایق هم مرد... 

نوشته شده در Tue 13 Jan 2009ساعت 19:52 توسط بتی| |

                                    

به نام معبودی که سوختن پرهایم را دید  ...

 

بعد از فعل دوست داشتن ، کمک کردن زیباترین فعل جهانست...

پس چرا کمکم نکردی که...

 

روزگاری این تن برهنه پر بود از پرهای رنگین ...روزگاری بال هایی داشتیم که عشق پرواز آن ها را نیرومند می کرد...و دیر زمانی بود که تمرین پرواز می کردم...ولی ای وای...

وای که زود پریدم و زمانی پریدم که پنجره ات را بسته بودی و من به شیشه خوردم...صدای خورد شدم را شنیدی؟؟؟نه ...می دانم که نشنیدی...

من سقوط کردم و بالهایم شکست...

اندکی بعد که دوباره بال و پر گرفتم شروع کردم به سوزاندن تک تک پر هایم با شعله ی عشق تا شاید سیمرغی بر من شکسته ظاهر شود و بلند پرواز کردن را به من بیاموزد...اما حیف...اما حیف تمام پرهایم سوخت و سیمرغ نیامد...برهنه شدم...آن چه از پرواز می دانستم هم از یادم رفت...اکنون مرغ بی بال و پرم...

روزگاری دل من خانه ای داشت در سینه ام که آن جا آرام آرام می تپید...اما خیلی دیر فهمیدم که آن خانه قفس بود و منزل نبود...دل خود را زندانی کرده بودم بی آن که بدانم که این پرنده ی زندانی در قفس سینه ، خود استاد پرواز است...دیر شد...روزی فهمیدم که پر و بالم شکسته بود...

دست به سوی سینه بردم و در قفس را باز کردم و دل خود را پرواز دادم...آزادش کردم...در آسمان چه زیبا چرخشی زد و رفت ...چه قدر زیبا پرواز بلد بود...و چه بلند می پرید... وقتی که می رفت آرام در گوشم نجوا کرد : منتظر باش...روزی باز خواهم گشت و به تو پرواز را خواهم آموخت...بیچاره نمی دانست که من دیگر پری برای پرواز ندارم...همه را سوزانده بودم تا سیمرغ بیاید...

همیشه منتظر سیمرغی بودم که بیاید و پرواز را به من بیاموزاند...بی خبر از اینکه بهترین معلم پرواز را در درون سینه ام زندانی کرده بودم...همه ی پر های رنگینم را برای آمدن سیمرغ خیالی خاکستر کردم و دیگر پرواز نخواهم کرد...من گول رویاهایم را خوردم...حتی اگر راه پرواز کردن را بیاموزم هم  دیگر نخواهم پرید...نمی توانم که بپرم...

اکنون منتظرم...منتظرم که روزی دلم دوباره باز گردد و بر روی بامم بنشیند و برایم از دور دورها بگوید...برایم بگوید که چگونه به دیگران پرواز آموخته . آن ها را تا پنجره پرانده...نه پنجره ی بسته که پنجره ی باز و چه زیبا کوچشان را به مقصد رسانده...

منتظرم بیاید ولحظه ای با من از پرواز بگوید...از لذت آموختن و آموزاندن بگوید... می خواهم به او بگویم که پس از او دیگر در قفس سینه ام را نبسته ام ولی هیچ وقت دوباره این آشیانه پر نشده...می خواهم بگویم که چگونه هر روز غبار از سینه ام می زدایم ولی باز فردا تار عنکبوت می بندد...

دلم برایش تنگ شده است...خلا سینه ام را احساس می کنم...پوچ شده ام...تنها انتظار است که مرا زنده نگه داشته است...انتظاری که روز به روز خالی ترم می کند...می دانم که روزی تمام می شود...اما نمی دانم کدام روز...؟؟؟

این ها را برای تو می نویسم ، دل من...پرنده ی کوچک من ، فکر نکن من زندان بان تو بودم ...عاشقان را جز دیوانگی هنری نیست...فکر نکن از اینکه آزادت کرده ام پشیمانم...نه ، هرگز...غمگینم...اما پشیمان ، نه...

پرواز کن قناری کوچک من ... هر چه می توانی بلند تر بپر...آن قدر از زمین فاصله بگیر ، که تیر هیچ صیادی به خود اجازه ی نزدیک شدن به حریم پاکت را ندهد...ولی هر گاه از روی بام من گذشتی لحظه ای فرود آ و برایم از پرواز بگو...از لذت رسیدن به پنجره های باز بگو...از لذت لمس کردن آسمان بگو...

آسمان را حدی نیست برای تو...اما برای من حدی است نه بیشتر از نوک انگشتم...اما نگاه کن آن هم به آسمان اشاره می کند...بدان که همیشه در سینه ام جایی برایت هست...تا وقتی من هستم تمام وجودم برای توست...به این تن برهنه نگاه نکن...روزی صاحب رنگین ترین پرهای عالم بود...به این بال های لاغر و عریان نگاه نکن...روزی عشق توانشان بود...باید یاد گرفت که باور کرد که هیچ چیز ابدی نیست...پرنده ی من ، من زود تمام خواهم شد ... پس زود تر برگرد...و اگر مرا ندیدی :

 

    پرواز را به خاطر بسپار

                             پرنده مردنی است...

                                                       

                                                پرنده ای که لذت پرواز را تنها تا یک پنجره ی بسته فهمید...

نوشته شده در Sun 4 Jan 2009ساعت 22:4 توسط بتی| |

 

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند
چشمانم بس که باریده تحمل نور
مهتاب را هم ندارد
آخ که چقدر تنهایم دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم
بوده
خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

روبروی
آینه نشسته ام آیا این منم؟!!!
شکسته...دلتنگ...تنها تو با من چه
کردی!؟؟؟
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد

دیگر هیچ
نخواهم گفت اما منتظرم...
انتظار دیدن دوباره ی تو برای من اکسیر
زندگیست
پس برگرد عاشقانه برگرد برای همیشه
......

 

 من ناامید نیستم ... 

نوشته شده در Tue 30 Dec 2008ساعت 4:13 توسط بتی| |

                                                  سلامی سر به فلک کشیده از ودای غربت غم وسلامی به طراوت گلهای بهاری سلامی مملو از محبت نثار تنها معبود عشق اخرینم . سوگند به اقلیم وجود ار که نگاه باشد از نفس باد پاک ومنزه اش سوگند به دیار خاموشان که در پی هستی جان گرفت. برای تو می نویسم که بودنت بهار ونبودنت خزانی سرداست، تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند ، در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم ان هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم رو بر صورت مه الودت می لغزاندم . ای کاش باد بودم و همه عمررا در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از ان می گذشتی در خود داشته باشم. مهربانم بیا و یک بار هم شده از کنار پنجره دلم عبور کن بگذار لبانم عشقت را عاشقانه تر از همیشه های عمر احساس کند تویی که در کویر ذهن من همیشه بهاری...                       
نوشته شده در Tue 16 Dec 2008ساعت 21:56 توسط بتی| |

بنام آنكه در هجران غربت به دلها ميدهد درس محبت

شبي از پشت يك تنهايي غمناك باراني تو را با لهجه هاي گلهاي نيلوفر صدا كردم                    

تمام شب برايت با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم                                         

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام رو‍ييد با حسرت جدا كردم                                                                                                 

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم                      

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت نارنجي خورشيد وا كردم                                                             

نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 18:48 توسط بتی| |

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
  
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم.... 
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
  
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
 
بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل  
 
خنجر در قلبهایمان مینشیند .... 
 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
 
میکردی....
  
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
  
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
  
 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
 
 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
 

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
 
بیایی..اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir.اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir                                                                              

و ای کاش تو در کنارم بودی ،                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در Thu 23 Oct 2008ساعت 22:16 توسط بتی| |

روز وشبم را انتظار تو پر کرده است.هر لحظه در این پندارم که لحظه ی

بعد لحظه ی دیدار است.شنیدن آوای خوش ات برایم شده است آرزویی

که هر روز بیشتر رنگ محال میگیرد. بر این گمان بودم که همراه داشتنت

محال نیست. اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است

نمیدانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود. نمیدانم کدام شخص یا کدام

چیز را عامل بدانم در غریب ماندنم.در غریب ماندنت.در تنها افتادنم در تنها

افتادنت. اما این را خوب میدانم که من و تو بی تقصیریم!

من تو اسیر تقدیریم...                                        اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir       اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir       اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir              

نوشته شده در Thu 16 Oct 2008ساعت 1:44 توسط بتی| |

                                                                  

     آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم
از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم


من آمده بودم كه تا مرز رسيدن
همراه تو فرسنگ فرسنگ بميرم


تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم...!

            ستاره شب های تنهایی

 

 

                                                         

                بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir                                 بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

                                                               

                                                        اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

              
نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 15:48 توسط بتی| |

    لبخند زدی و اسمان ابی شد

شبهای قشنگ مهر مهتابی شد                                          

شبهای قشنگ مهر مهتابی شد

 

پروانه پس از تولد زیبایت تا اخر عمر غرق بی تابی شد

                              

نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 1:29 توسط بتی| |

                                                                                    

      روز میلادت مبارک گلم ...

 

امروز روز میلاد توست

و طلیعه ی خورشید

پس از آن لحظه ناب

درخشان تر گشت

و قاصدکهای خوش خبر

چه زیبا و دلنشین

سرود میلادت را سر دادند

و من نه به یک بار که هزاران بار

به تو می گویم :

« مهربانم چه خوب که تو به دنیا آمدی »

نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 1:18 توسط بتی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ