|
جدا از تو نمي خواهم ببينم روي دنيا را بيا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را + نوشته شده در Fri 16 Oct 2009 17:50 توسط بتی |
امشب همه چیز رو به راه است
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو !!
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... + نوشته شده در Fri 16 Oct 2009 17:28 توسط بتی |
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم گر چه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشي بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مرگم گرم رویای شبابم کن و بگذار بمیرم خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث کور چون چشم حبابم کن و بگذار بمیرم تا به کی حلقه شوم سر به در خانه بکوبم از در خویش جوابم کن و بگذار بمیرم اشک گرمم که به نوک مژه شمع بلرزم شعله شو يكسره آبم كن و بگذار بميرم ... + نوشته شده در Mon 13 Apr 2009 19:16 توسط بتی |
بيا دردت به جونم
بيا دردت به جونم ميخوام برات بخونم + نوشته شده در Sat 4 Apr 2009 2:13 توسط بتی |
! یادِ قلبت باشد،یک نفر هست که این جا..... بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها.....به تو می اندیشد و کمی...........دلش از دوری تو دلگیر است.... مهربانم،ای خوب! یادِ قلبت باشد........یک نفر هست که چشمش............به رهت دوخته بر در مانده وشب و روز دعایش این است.........زیرِ این سقف بلند......... هر کجایی هستی،به سلامت باشی و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشد.... مهربانم، ای خوب! یادِ قلبت باشد.....یک نفر هست که دنیایش را.....همه ي هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو،پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد......... مهربانم،ای خوب! یک نفر هست که با تو.......تک و تنها با تو......پرِ اندیشه و شعر است وشعور!......پرِ احساس و خیال است و سرور! مهربانم،این بار، یاد قلبت باشد،یک نفر هست که با تو...... به خداوندِ جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح، گونه ي سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد..... ودعا می کند این بار که توبا دلی سبز و پر از آرامش ، راهیِ خانه خورشید شوی وپر از عاطفه و عشق و امید به شبِ معجزه و آبیِ فردا برسی.............. + نوشته شده در Fri 20 Feb 2009 17:25 توسط بتی |
ندایم دهد که : ساعتی از دیدار ِ تو را ساعتی از دیدار ِ تو را دلتنگت هستم ، بی شُمار + نوشته شده در Sat 17 Jan 2009 5:16 توسط بتی |
من ... تنها ترین فریاد در اوج صدایم...من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام....من می خوام زنده بمانم تا با تو باشم.... . تا با تو بخوانم چرا که بی تو میمیرم....... تمام شعرهای من فریاد قلب من است و تمام آنها از آن توست.... من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس مرا دریاب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش.....کسی چه میداند فردا چه خواهد شد؟...شاید تقدیر دستان پر صلابتش را بسویم دراز کند شاید هم نه.......... ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم.... تا شقایق هست زندگی باید کرد... نیستی سهراب که بینی شقایق هم مرد... + نوشته شده در Tue 13 Jan 2009 19:52 توسط بتی |
به نام معبودی که سوختن پرهایم را دید ...
بعد از فعل دوست داشتن ، کمک کردن زیباترین فعل جهانست... پس چرا کمکم نکردی که...
روزگاری این تن برهنه پر بود از پرهای رنگین ...روزگاری بال هایی داشتیم که عشق پرواز آن ها را نیرومند می کرد...و دیر زمانی بود که تمرین پرواز می کردم...ولی ای وای... وای که زود پریدم و زمانی پریدم که پنجره ات را بسته بودی و من به شیشه خوردم...صدای خورد شدم را شنیدی؟؟؟نه ...می دانم که نشنیدی... من سقوط کردم و بالهایم شکست... اندکی بعد که دوباره بال و پر گرفتم شروع کردم به سوزاندن تک تک پر هایم با شعله ی عشق تا شاید سیمرغی بر من شکسته ظاهر شود و بلند پرواز کردن را به من بیاموزد...اما حیف...اما حیف تمام پرهایم سوخت و سیمرغ نیامد...برهنه شدم...آن چه از پرواز می دانستم هم از یادم رفت...اکنون مرغ بی بال و پرم... روزگاری دل من خانه ای داشت در سینه ام که آن جا آرام آرام می تپید...اما خیلی دیر فهمیدم که آن خانه قفس بود و منزل نبود...دل خود را زندانی کرده بودم بی آن که بدانم که این پرنده ی زندانی در قفس سینه ، خود استاد پرواز است...دیر شد...روزی فهمیدم که پر و بالم شکسته بود... دست به سوی سینه بردم و در قفس را باز کردم و دل خود را پرواز دادم...آزادش کردم...در آسمان چه زیبا چرخشی زد و رفت ...چه قدر زیبا پرواز بلد بود...و چه بلند می پرید... وقتی که می رفت آرام در گوشم نجوا کرد : منتظر باش...روزی باز خواهم گشت و به تو پرواز را خواهم آموخت...بیچاره نمی دانست که من دیگر پری برای پرواز ندارم...همه را سوزانده بودم تا سیمرغ بیاید... همیشه منتظر سیمرغی بودم که بیاید و پرواز را به من بیاموزاند...بی خبر از اینکه بهترین معلم پرواز را در درون سینه ام زندانی کرده بودم...همه ی پر های رنگینم را برای آمدن سیمرغ خیالی خاکستر کردم و دیگر پرواز نخواهم کرد...من گول رویاهایم را خوردم...حتی اگر راه پرواز کردن را بیاموزم هم دیگر نخواهم پرید...نمی توانم که بپرم... اکنون منتظرم...منتظرم که روزی دلم دوباره باز گردد و بر روی بامم بنشیند و برایم از دور دورها بگوید...برایم بگوید که چگونه به دیگران پرواز آموخته . آن ها را تا پنجره پرانده...نه پنجره ی بسته که پنجره ی باز و چه زیبا کوچشان را به مقصد رسانده... منتظرم بیاید ولحظه ای با من از پرواز بگوید...از لذت آموختن و آموزاندن بگوید... می خواهم به او بگویم که پس از او دیگر در قفس سینه ام را نبسته ام ولی هیچ وقت دوباره این آشیانه پر نشده...می خواهم بگویم که چگونه هر روز غبار از سینه ام می زدایم ولی باز فردا تار عنکبوت می بندد... دلم برایش تنگ شده است...خلا سینه ام را احساس می کنم...پوچ شده ام...تنها انتظار است که مرا زنده نگه داشته است...انتظاری که روز به روز خالی ترم می کند...می دانم که روزی تمام می شود...اما نمی دانم کدام روز...؟؟؟ این ها را برای تو می نویسم ، دل من...پرنده ی کوچک من ، فکر نکن من زندان بان تو بودم ...عاشقان را جز دیوانگی هنری نیست...فکر نکن از اینکه آزادت کرده ام پشیمانم...نه ، هرگز...غمگینم...اما پشیمان ، نه... پرواز کن قناری کوچک من ... هر چه می توانی بلند تر بپر...آن قدر از زمین فاصله بگیر ، که تیر هیچ صیادی به خود اجازه ی نزدیک شدن به حریم پاکت را ندهد...ولی هر گاه از روی بام من گذشتی لحظه ای فرود آ و برایم از پرواز بگو...از لذت رسیدن به پنجره های باز بگو...از لذت لمس کردن آسمان بگو... آسمان را حدی نیست برای تو...اما برای من حدی است نه بیشتر از نوک انگشتم...اما نگاه کن آن هم به آسمان اشاره می کند...بدان که همیشه در سینه ام جایی برایت هست...تا وقتی من هستم تمام وجودم برای توست...به این تن برهنه نگاه نکن...روزی صاحب رنگین ترین پرهای عالم بود...به این بال های لاغر و عریان نگاه نکن...روزی عشق توانشان بود...باید یاد گرفت که باور کرد که هیچ چیز ابدی نیست...پرنده ی من ، من زود تمام خواهم شد ... پس زود تر برگرد...و اگر مرا ندیدی :
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...
پرنده ای که لذت پرواز را تنها تا یک پنجره ی بسته فهمید... + نوشته شده در Sun 4 Jan 2009 22:4 توسط بتی |
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند + نوشته شده در Tue 30 Dec 2008 4:13 توسط بتی |
سلامی سر به فلک کشیده از ودای غربت غم وسلامی به طراوت گلهای بهاری سلامی مملو از محبت نثار تنها معبود عشق اخرینم . سوگند به اقلیم وجود ار که نگاه باشد از نفس باد پاک ومنزه اش سوگند به دیار خاموشان که در پی هستی جان گرفت. برای تو می نویسم که بودنت بهار ونبودنت خزانی سرداست، تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند ، در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم ان هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم رو بر صورت مه الودت می لغزاندم . ای کاش باد بودم و همه عمررا در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از ان می گذشتی در خود داشته باشم. مهربانم بیا و یک بار هم شده از کنار پنجره دلم عبور کن بگذار لبانم عشقت را عاشقانه تر از همیشه های عمر احساس کند تویی که در کویر ذهن من همیشه بهاری... + نوشته شده در Tue 16 Dec 2008 21:56 توسط بتی |
شبي از پشت يك تنهايي غمناك باراني تو را با لهجه هاي گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب برايت با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت نارنجي خورشيد وا كردم + نوشته شده در Fri 31 Oct 2008 18:48 توسط بتی |
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم.... + نوشته شده در Thu 23 Oct 2008 22:16 توسط بتی |
روز وشبم را انتظار تو پر کرده است.هر لحظه در این پندارم که لحظه ی
بعد لحظه ی دیدار است.شنیدن آوای خوش ات برایم شده است آرزویی که هر روز بیشتر رنگ محال میگیرد. بر این گمان بودم که همراه داشتنت محال نیست. اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است نمیدانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود. نمیدانم کدام شخص یا کدام چیز را عامل بدانم در غریب ماندنم.در غریب ماندنت.در تنها افتادنم در تنها افتادنت. اما این را خوب میدانم که من و تو بی تقصیریم! + نوشته شده در Thu 16 Oct 2008 1:44 توسط بتی |
آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم + نوشته شده در Tue 14 Oct 2008 15:48 توسط بتی |
لبخند زدی و اسمان ابی شد
شبهای قشنگ مهر مهتابی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا اخر عمر غرق بی تابی شد + نوشته شده در Tue 14 Oct 2008 1:29 توسط بتی |
امروز روز میلاد توست و طلیعه ی خورشید پس از آن لحظه ناب درخشان تر گشت و قاصدکهای خوش خبر چه زیبا و دلنشین سرود میلادت را سر دادند و من نه به یک بار که هزاران بار به تو می گویم : « مهربانم چه خوب که تو به دنیا آمدی » + نوشته شده در Tue 14 Oct 2008 1:18 توسط بتی |
+ نوشته شده در Tue 14 Oct 2008 0:55 توسط بتی |
+ نوشته شده در Tue 7 Oct 2008 18:59 توسط بتی |
با غم دوریت چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ علی جان
+ نوشته شده در Tue 7 Oct 2008 18:33 توسط بتی |
شايد آن روز که سهراب نوشت : (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت: هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست............ + نوشته شده در Tue 7 Oct 2008 18:27 توسط بتی |
علی گلم تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . + نوشته شده در Sun 5 Oct 2008 23:46 توسط بتی |
my son + نوشته شده در Sun 5 Oct 2008 23:35 توسط بتی |
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شیشه عمر من است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند تار موی توست اما ریشه عمر من است + نوشته شده در Fri 18 Jul 2008 22:1 توسط بتی |
+ نوشته شده در Wed 16 Jul 2008 2:19 توسط بتی |
علی گلم تو رفتی باد امد و طوفان شد طوفانی حاصل ز هجرت گردابی را دادگاه نامیدند مدافع قلبم بود شاهد اشکم در نیمه های شب گرداب سرنوشت حکم جدایی داد جدایی من و تو نسیمی که از من خسته تر است چرا نمیوزد و پیغام مرا به تو نمیرساند + نوشته شده در Tue 15 Jul 2008 0:52 توسط بتی |
ایا هنوز مرا میشناسی؟ایا هنوز مرا به یاد میاوری؟ من همان دلسوخته ای هستم که ذره ذره اب میشوم من همان مادر درمانده ای هستم که از حالش بی خبری از همان زمان که تو را از من جدا کردند از همان زمان که مرا با چشمانی پر اشک در زورق ملال نشاندند باد تردید در قلبم موج زد و دلم از فراق تو به اتش کشیده شد باید یک بار دیگر مرا ببینی تا بتوانی باور کنی که غم دوریت با من دلسوخته چه کرده وقتی با تو بودم تا عرش شادی پرواز میکردم و با خورشید و ماه همصدا میشدم اما امروز دور از تو با خاطره هایت دلخوشم و دیدگانم در تکاپوی یافتنت با من غریبه شده اند از تنهایی و بی کسی دلم مپرس همه جا صدای تو را میشنوم دل میسوزد زبان میسوزد هر دو از دوری تو فریاد میکشند اما اشک چشمانم قادر به خاموش کردن این اتش نیست میخواهم فعل دوست دارم را هزاران بار در حضور و غیابت فریاد بزنم و بگویم دلبندکم حقیقت را بگو بگو که فراموشم نکرده ای و برای تو یک خاطره از غروب غمناک نیستم میدانم که تو هم چون من در تب تنهایی میسوزی اما درد من که دور از تو در این غربت تنها هستم به مراتب جانسوز تر است خوب من مرا از این زندان تنهایی رهایی ده و حتی برای یک لحظه هم که شده از جلو دیدگانم عبور کن تا ان خاطره تلخ اخرین وداع که بر دلم مانده را با خاطره ای امید بخش تعویض کنم ای شاپرک گابوته های احساسم کاش یک بار دیگر به باغ رویا هایم سر میزدی تا باغ ارزوهایم بی بهار نماند و خوابهایم تبدیل به کابوس نشود و اشکهایم معنا و مفهوم پیدا کندمیدانم که این دوری به اجبارت بود و تو نیز چون من از این دوری نا خواستهدر عذابی دها بار برایت نامه نوشتم ولی صندوق پست را محرم نمیدانم بارهااین نامه را برایت نوشتم و ان را مثل قلب چاک چاکم به تاراج باد صبا دادهام تا شاید با ان را به تو برساند همیشه در انتظارتم
کسی که روزی هزار بار از دوری چشمانت میمیرد مادرت + نوشته شده در Thu 10 Jul 2008 23:28 توسط بتی |
+ نوشته شده در Sun 6 Jul 2008 3:57 توسط بتی |
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه لطیفت به دو چشم اشک ریزم به تو ای فرشته من ، گل من ترانه من که جدایی از تو باشد غم جاودانه من چون تو در برم نباشی ، غم بی شمار دارم تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم + نوشته شده در Sun 6 Jul 2008 3:32 توسط بتی |
+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008 4:31 توسط بتی |
+ نوشته شده در Fri 4 Jul 2008 0:35 توسط بتی |
|
| |||||